تبليغاتX
اسکار و خانوم صورتی .....

اسکار و خانوم صورتی .....

بابت بودنم معذرت می خواهم !

یک کم دیگر بخند ..یک کم دیگر بخند ...وای چه قدر با حال می خندی !!مثل استارت ماشین می خندی

نمی دانم این حرفی که زدی آیا تعریف بوده که انتظار داری ازت بابت این تعریف تشکر کنم یا ایراد بوده یا هیچ کدام چون ایرادی ندارد که آدم شبیه استارت ماشین بخندد بنابراین سری تکان می دهم و لبخند می زنم .

تو که انگار از حرفی که زدی خیلی خوشت آمده باشد می گویی :البته شبیه ماشین قدیمی های آمریکایی ..ای کاش همیشه بخندی.....

و من می خندم ..می خندم ..می خندم ....


می خندی و می گویی چه قدر با حال راه می روی ..

می دانم که احتمالا این باحال معنی چندان جالبی نخواهد داشت .می دانم و پیش قدم می شوم و می گویم :چه طوری؟؟؟لابد شبیه خرچنگ ....!!

نه شبیه بچه ها راه می روی ..کج کج ..به خصوص با آن کوله ات ...


می خندی و می گویی :می شه شما دو روز شبیه هم باشید ...؟؟

من می خندم و می گویم :نه من هر روز باید یک شکل متفاوت باشم ..

- واسه کی این قدر خوشگلی تو؟؟

می خندم ..احتمالا مثل استارت ماشین ...


همیشه همین طور بود .شاید در جمع آقایان محبوب بودم اما در جمع خانوم و البته دختر خانوم ها همیشه منفور بودم .این بار هم همین طور بود .با خودم فکر کردم لابد خیلی تحمل کردید که چشم توی چشمم نگاه نکنید و علنا بگوید.

عاقبت هم طاقت نیاوردید و در حالی که حسادت و کینه از  چشم هایتان می بارید با زبانتان گزیدید .

حالا من مثل همیشه فقط شنیدیم و حرف نزدم آرام روی نیمکت زیر در خت نشستم و کتاب به دست مشغول شدم .

پرستو آمد و رفت البته قبل تر ملیکا به محمد گفته بود که بگوید که بابت رفتارش واقعا پشیمان است"حالا که فهمیدی من ......"عاقبت پرستو آمد کنارم نشست وگفت : بابت رفتارم می خواستم معذرت خواهی کنم ..وسط حرفش پریدم و گفتم : من اجازه نمی دهم شما معذرت خواهی کنی .پرستو شمامی خواهی با معذرت وجدان خودت را راحت کنی این در حالی است که شما دل من را شکسته ای و آبرویم را برده ای ..من معذرت خواهی شما را نمی شنوم و قبول نمی کنم ....در همین فکرم که نگاهم می افتد به پرستو که پر توقع در برابرم ایستاده .اقعا زهی خیال باطل دختر حسودی مثل تو محال است که به فکر معذرت خواهی بیافتد مگر در خیالات من !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 16:27  توسط اسکار   | 

من هنرمندام و البته جالب !

یک هو وارد اتاق می شود و می گوید : می دونستی تو آدم هنر مند و جالبی هستی ؟؟؟از این که این تعریف را در وصف من کرده واقعا متعجب می شوم .چون تا بحال کسی از من چنین تعریف نکرده .می خندم و می گویم :چه طور ؟؟

می گوید :خوب چون همیشه اتاق ات بهم ریخته و شلوغ است و از نظر روان شناسی افرادی که هم چین اتاقی دارند انسان های هنرمند و جالبی هستند ..

چه قدر جالب است که یک نفر هست که مثل همه از تو ایراد نگیرد که چرا تاقت شلوغ و بهم ریخته است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:22  توسط اسکار   | 

تو همیشه برنده ای ..

 طبق معمول یک لباس صورتی زیبا بر تن داشت و طبق معمول یک لبخند زیبا بر لبش .همیشه می      اندیشیدم این لباس صورتی او را زیبا کرده است یا لبخند زیبایش ؟

آرام به طرفم آمد .دو دستش را که مشت کرده بود به طرفم گرفت و گفت :کدوم دست ؟

هر وقت این سوال را می پرسید .من درست انتخاب می کردم و هر بار در مشتش یک چیز خوشمزه داشت و من برنده آن چیز خوشمزه بودم .

همیشه کمی فکر می کردم .متمر کز می شدم و عاقبت یک دست را انتخاب می کردم و همیشه بلا استثنا برنده بودم .

نمی دانم چرا یک باره این سوال در ذهنم ایجاد شد که چرا من همیشه باید برنده باشم .چرا تا بحال یک بار هم تیرم به خطا نرفته؟چرا هیچ بار طعم شکست را نچشیده ام؟را هیچ وقت مشت خالی نصیبم نگشته است ؟

تصمیمم را گرفته بودم .تصمیم گرفتم تمام همتم را جمع کنم و این بار متمرکز شوم و دست خالی را انتخاب کنم .می خواستم طعم شکست را بچشم .دوست  داشتم طعم محبتش بعد از شکستم را وقتی می گوید ایرادی ندارد بچشم .

پس چشمانم را بستم .متمرکز شدم وسعی کردم دست خالی را انتخاب کنم .ذهنم را معطوف کردم و آرام یکی از مشت هایش را در دست گرفتم و گفت این است .خدا خدا می کردم خالی باشد .

آرام مشتش را باز کرد .شکلات را داخل دستم گذاشت و گفت : تو همیشه برنده ای ....

این اولین بار بود که از موفقیتم احساس بدی داشتم .عصبانی شدم .دست خالی اش را که هنوز مشت بود گرفتم و در حالی که سعی می کردم بازش کنم گفتم .لعنتی ..لعنتی من باید را انتخاب می کردم ...

مشتش آرام باز شد .در کمال ناباوری دیدم که مشتش خالی نیست بلکه یک شکلات درون آن پنهان شده .تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است .تازه فهمیدم مشت خالی هر گز وجود نداشته ...خنده ای دیگر بر لبانش نشست و گفت :گفتم که تو همیشه برنده ای ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:0  توسط اسکار   | 

جغدی که شوم نبود !

برنامه زندگی ام به طور کامل عوض شده است هیچ کس باور نمی کند که من ساعت نه شب خوابم می برد منی که اگر می کشتنی زود تر از یک نمی خوابیدم و صبح ساعت هفت بیدار می شوم .

هر روز که از خواب بلند می شوم غصه ام می گیرد.می خواهم اعترافی بکنم کشیدن ابرو سخت ترین کار ممکن است حالا می فهمم چرا دو ابرو هیچ کس متقارن نیست چون انجام این کار برای خدا هم مشکل بوده است .

از وقتی مدل ابروهایم عوض شده است شبیه یک شخصیت شده ام و او کسی نیست جز :

عمو جغد شاخدار

همیشه ارزو داشتم یک جغد داشته باشم .چه قدر خوب است که الان خودم یک جغدم و البته یک جغد هم دارم .

می خواهم اعترافی بکنم ما جغد ها عاشقانه شب را دوست داریم درست .دانا هستیم درست اما ایها الناس باور کنید شوم نیستم !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:37  توسط اسکار   | 

عاشق ....

زرد است که لبریز حقایق شده است

 

تلخ است که بازیچه منطق شده است

 

عاشق نشدی و گرنه می فهمیدی

 

                   پاییز بهاری است که عاشق شده است                   "میلاد عرفان پور"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:26  توسط اسکار   | 

گفته است صادق چوبک ..............

این همه دفتر و کاغذ سفید حالم را بد می کند .

از این که نمی توانم سیاهشان کنم .

فکر ها و قصه هایی در سرم می جوشد

خیلی قشنگ

و و قتی نمی توانم بنویسم از این ناتوانی عصبانی می شوم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:4  توسط اسکار   | 

چیک ........

دوربین را روی صورتش تنظیم کردم و گفتم :مامی بخند ...مامی بخند .

اشک درون چشمانش حلقه زده بود اما نمی خواست بگرید دستانش را به طلب آغوشم دراز کرد و با بغض گفت :مامی ..نه ...مامی

می دانستم که منظورش این است که عکس را بی خیال شو و مرا در اغوش بگیر ...

دوباره دوربین را تنظیم کردم و گفتم :تا نخندی ...بغلت نمی کنم ..

بخند مامی ...

بخند ......

اشک هایش روی گونه هاش وول می خورد .چشمانش پر اشک بود اما هر طور لبانش را کش داد و خنده تصنعی تحویلم داد ...

چیک ......

عکس ثبت شد ...

همین که صدای عکس گرفتن را شنید ..دوباره لب و لو چه اش آویزان شد و با گریه به آغوشم پناه آورد

مرا محکم در اغوش فشرد ....

من مرتب به عکس و آن خنده تصنعی اش فکر می کردم !

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 16:22  توسط اسکار   | 

چرا رفتم ؟؟

آینه را روی صورتم زوم کرد .چشمان روشنش که همیشه گمان می کردم به صورت نه چندان زیبایش نمی آید با چشمانم قفل شد .این قفل نگاه مرا می ترساند .دستانش ضبط را آرام لمس می کرد اما سریع صدا را زیاد می کرد .صداماشین را می لرزاند .محکم تر نگاهم کرد و گفت این آهنگ را تقدیم می کنم به مهدیه ....این اولین بار نبود که این آهنگ را به من تقدیم می کرد اما اولین بار بود که از طرف کسی غیر از خودش این آهنگ را تقدیم می کرد .

طبق عادت همیشگی اش  همراه خواننده می خواند اما این بار آرام همراه خواننده تکرار کرد :چرا رفتم ؟؟؟چرا رفتم ؟؟؟

این سوالی بود که جوابش را خوب می دانستم اما مهم نبود چرا رفته بود مهم این بود که رفته بود !

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 16:13  توسط اسکار   | 

ورژن جدید من !

فکر کردید اگر یک روز از خواب بلند شوید و ببینید قیافه تان عوض شده چه حالی پیدا می کنید ؟ آن روز به آرایشگرم گفتم دلم می خواهد قیافه ام عوض شود اما فکر نمی کردم به قول دوستم یک انسان دیگر شوم .به طوری که همه می گویند طول می کشد تا به قیافه جدیدت عادت کنیم .

روز اول باید جلو می رفتم در صورتم زل می زدند و بعد می گفتند :وای چه قدر عوض شدی ...و بعد یادشان بیافتد که به جای این جمله باید بگویند:مبارک است ....البته این در مورد خانوم ها بود اقایون تا خودم را معرفی نمی کردم نمی شناختند .

همیشه عاشق تنوع بودم .یک نواختی مرا خسته نه می کشد .دلم می خواهد مرتب خودم ـ وضعیتم ـلباس هایم و حتی روتین زندگی ام عوض شود .

 

۲)همیشه هم کلاسی هایم مرا به خاطر دو چیز مورد تمسخر قرار می دادند یکی این که کج کج راه می روم دیگر این که موقع حرف زدن فکم می افتد و کلی ادا و اصول دارم .راستش تا دیروز این قدر به این موضوع واقف نشده بودم .دیروز داشتم می رفتم بغل قدرت .چند بار پای چند خانوم را لگد کردم و بارها به آقایان تنه زدم .راستش تصمیم دارم یک چوب بگذارم و روی آن چوب مرتب راه بروم تا یاد بگیرم که راست راست راه بروم .

خصوصی نوشت :خوب تو را هنوز دوست دارم ..زور که نیست !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:42  توسط اسکار   | 

امیر......

امروز روز سختی را داشتم دقیقا به مدت ۵ ساعت آرایشگاه بودم اعصابم خودم والبته آرایشگرم حسابی بهم ریخته بود .با این که شش ماهی از مشکی کردن موهایم می گذشت اما مجبور شدم سه بار دکلره کنم تا عاقبت بتوانم های لایت کنم  البته بماند که باز هم ریشه هایش رنگ نگرفت و مجبور شدم کوتاه کنم .بماند که ماده دکلره ریخت روی مانتویم و مانتویم به درک حاصل شد .یک اشتباه محض در زندگی کردم و آن این بود که نصف ابروهایم را کندم و که مثلا ببرم بالا مدل شیطانی شود ...به قول آن یکی خانومه زن ایرانی همیشه با ابروی کمانی شناخته شده نشان به آن نشان که می گوید :خوشگل خانوم، ابرو کمون، چشم عسلی، سوسن خانوم...

از آرایشگاه که بیرون آمدم بوق ماشین ها نشان از آن بودم که زیبا شدم اما حالا در خانه نشسته ام تا تو بیایی و هی ایراد بگیری .من نمی دانم من باید آن طور باشم که تو دوست داری یا خودم ؟؟؟

خصوصی نوشت :بسیار تنها هستم دلم تنگ شده برای آن روزها کاش می شد مثل گذشته ها احساس در وجود من شکل بگیرد از این همه عقل خسته شدم

خ ن۲: آن حلقه را بندازم و بعد بگویم خوب سلیقه مادر شوهر است دیگر ..بیچاره امیر ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 19:1  توسط اسکار   |